باران


خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ

تمام خاطرات تار و روشن...

خـانه

روزنوشت

اشعـار

به روايت تصوير

تماس

کوکو
آلبوم خواب های طلایی
استاد جواد معروفی


پيوندهای روزانه

آشفته بازاری است
دلم، فکرم...

شور مستی

برید باد صبا

و حرف هایی که در
دلم ماند

بر همانیم که بودیم

عینکی

خانه ام ابری است

شيدايی

با مخاطب های آشنا

آوای راحیل سرزمین
غروب

کتیبه زخم

وداع

مژگان بانو

نامه های عاشقانه
یک پیامبر

خون... خامه...
آدمک
درای

شاعرانه
مکتوب

نوشته های پيشين
فروردین ۸٧
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
دی ۸۳
آذر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مرداد ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
دى ١٣٨٤
آذر ١٣٨٤
آبان ١٣٨٤
مهر ١٣٨٤
شهريور ١٣٨٤
تير ١٣٨٤
اردىبهشت ١٣٨٤
فروردین ١٣٨٤
اسفند ١٣٨٣
بهمن ١٣٨٣
دی ١٣٨٣
آذر ١٣٨٣
شهریور ١٣٨٣
مرداد ١٣٨٣
تیر ١٣٨٣
خرداد ١٣٨٣
اردیبهشت ١٣٨٣
فروردین ١٣٨٣
اسفند ١٣٨٢
مهر ١٣٨٢
شهریور ١٣٨٢
مرداد ١٣٨٢
تیر ١٣٨٢
خرداد ١٣٨٢
ارديبهشت ١٣٨٢
فروردین ١٣٨٢
اسفند ١٣٨١
بهمن ١٣٨١
دی ١٣٨١
آذر ١٣٨١
از ١٣آبان ١٣٨١  

تهران

واشنگتن

 

برای دیدن وبلاگ جدید من این جا را کلیک کنید:

این صدای باران است

دل نوشته های باران در ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱/۱۱


 

کم کمک  که نه! دیگر قصه  ما هم به پایان رسید...           

دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور  یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا....  آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و ....

می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد...

 

خداحافظ رفیق باغ و گلشن

خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن...

حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است...

مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان!

 

 


دل نوشته های باران در ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٥/٢۳


 

 

زبان خامه ندارد سر بیان فراق...

 

در چشم های خسته و پیر پدر بزرگ،

دیری است ای دریغ! شادی ندیده ام...

پر مهر مادرم!

 ما را بهار عشق در خنده تو بود!

بعد از خزان تو،

 که تواند بهار را،

در قلب خسته پدر پیرم بیاورد؟!


دل نوشته های باران در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٥/۱٦


 

 

 

این را لابه لای  جزوه هایم یافتم! برای تو نوشته بودم... به گمانم!

 

...

 

ای پاک تر ز مریم!

این بار،

 آبستن کدام درد تازه ای؟!

حاشا مکن گلم!

درد از تمام نگاهت،

در بند بند وجودت،

فریاد می کند!

زیباتر از بهار!

اینک کدام خار،

بر چهره ی بهاری تو، نقش داغ زد؟!

رسوا مکن گلم!

برخیز، درگشا!

گل ها برای دیدنت از هم شکفته اند!

از پشت پنجره،

باران به روی ماه تو لبخند می زند!

بر آسمان نگر!

آبی ترین تبسم لطف خدای را،

بر روی خود ببین...

عرش خدای را به زمین پیوند می زند!

هی ها مکن گلم!

برخیز پرگشا!

...

یارم زغم گسست،

برخاست!

بر ابرها نشست...

دیدم

در آغوش خدا

پرگشود

و...

بست!

 

 


دل نوشته های باران در ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٤/٦


 

 

ای از ســرود نــاب تو، به رقص آمده سمن

شکر به خنــده ریخته، ز هر لبـت، هزار من

ز هر تـرانه ات به جان، شـرار و شعله ریختی

به شعر تازه کن کهن! چو نافه ای که از ختن

برد زهوش صد چو من

« نگار عزیزم تولدت مبارک »

 


دل نوشته های باران در ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۳/۱۸


 

 

 

www.moravvej.com

 

 


دل نوشته های باران در ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٢/٤


 

 

 

بهارانه
سمن خندان و چشم نرگس از صوت هزاران مست
زمین از رویش گل ها و عارف از بهاران مست
ز عشق آتشین ما می اندر جام می جوشد
می از من مست و من از ساقی و ساقی ز یاران مست
چو از ره می رسد یارم چه می ریزی به جامم می؟
که از چشم تب انگیزش تمام هوشیاران مست
ترنج از دست نشناسم چو وی بر من گذار آرد
که در چاه زنخدانش بسا یوسف عذاران مست
ستودم چشم مستت را بیا برگیر دستم را
سماع انگیز و برافشان ز گیسویت هزاران مست
به پا خیزید و گل ریزید و نقل و می در آمیزید
من از شور نگارم مست و او از شعر "باران" مست
 باران -  بهار 85
                                               
این روزها که می گذرد نسیم ملایم بهاری گونه هایمان را نوازش می کند و عطر گل های تازه شکفته را میهمان مشاممان می نماید! آواز پرندگان و صدای شر شر آب و غزل های ناب خواجه شیراز دو چندانمان مست می کند. جوانه های تازه درختان و شکوفه های سپید و صورتی هم تکمیل می کند این رنگین کمان هفت رنگ طبیعت را... و گاه هم نم نم بارانی و تازه شدن جانی... چه زیباست که زمزمه بهار را بشنویم و به شکرانه سجود کنیم و شعف انگیز است که در این میان قاصد بهار را از یاد نبرده باشیم. تازگی بهار را برایتان آرزو داریم. بهاری بمانید!
در پناه حق
باران
 

دل نوشته های باران در ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/٢


 

 

 

كم كمك قصه ما هم دارد به سر می رسد...

 

سال اول، دوم، سوم و حالا... انگار باورم نمی شد یک روز سال چهارمی شوم و حالا سال چهارم است و تو انگار کن همان سال اول... چشم به هم زدنی! و چشم دیگری به هم بزنم، که نه! به فرصت نیم چشمی، سال آخر هم تمام می شود... چهار سال این ستون های سنگی سنگین، چهار سال همین دیوارها و نیمکت های قدیمی، چهار که نه سه سال همان کتابخانه ای که دیگر نیست، چهار سال من بودم و تو بودی و  او و همه آن هایی که هستند هر چند بی هیچ کلامی و آن هایی که دیگر نیستند...

این روزها خیلی خاطرات برایم زنده اند ... یاد آن روزها افتادم که محمد کنکور قبول شده بود انگار همین دیروز بود پیش از آن فکر می کردم خیلی کار شاقی است اما بعد گفتم اگر او رتبه اش 9 شده پس من 1 می شوم  اما من مثل همیشه از او شیطان تر بودم پای کتاب و درس بند نمی شدم  از صبح تا ساعت 8 می رفتیم مدرسه که درس بخوانیم اما همه کار می کردیم الا درس، مدرسه دیگر شاکی شده بود.

می دانی؟ آن روزها فرهنگ همه دنیای من بود...

روز کنکور را بگو سالن را قرق کرده بودیم، من مثل همیشه دقیقه نود رسیدم، وقتی که همه را آنجا دیدم، باورم نمی شد! عارفه پشت سرم بود، فائزه کنارش محدثه و... همه بودند انگار داشتیم یکی از کنکورهای مدرسه را می دادیم. وقتی تمام شد و آمدم بیرون محمد دم در ایستاده بود. پرسید چه جوری بود خوب دادی؟ گفتم خیلی خوب  احتمال می دهم از 1 تا 1000 بشوم کلی خندیدیم. یادم هست که شب همه اش برای وحید دعا می کردم فردا کنکور داشت. بعد از کنکور بهش زنگ زدم ناراحت بود می گفت 1 نمی شوم . گفتم حالا تا 10 را هم رضایت بده!

 وقتی نتایج آمد به عارفه گفتم تو پشت من بودی، از دست من یک سوال را دیدی که یک رتبه از من بالاتر شدی! یادم هست معدل هایمان هم ترم آخر عین هم بود! 

حالا علی رغم همه شیطنت هامان علی رغم همه درس خواندن ها و نخواندن هامان 4 سال از آن روزها می گذرد حالا سال آخر است و هزار خاطره...

دلم برای تک تک روزهای زندگیم تنگ می شود... برای تک تک خاطراتم! برای برادر خوبم که حالا کنارم نیست و هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

برای باشگاه دانش پژوهان و روزهای خوبی که داشتیم با محدثه ، انیس ، مژگان، ندا و خیلی های دیگر...  هیچ وقت فالی را که قبل از اعلام مدال ها آمد فراموش نمی کنم:

 

"حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش                چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم"

 

این روزها خیلی یادVK  می افتم و دو سال از عمرم که آن جا گذشت. یاد همه بچه های با صفای آن جا یاد نمایشگاه کتاب و  تمام خاطرات خوبم. چه روزهای خوبی داشتیم بهار 83. از ساعت 10 صبح آن جا می ایستادم و با مشتری ها  حرف می زدم تا 10 شب و اصلا نمی فهمیدم . خستگی برایم هیچ معنا نداشت! برای هیچ کدام از بچه های VK خستگی معنا نداشت. ما همه زندگی مان شده بود  VK. یاد آن بچه کنکوری های باصفایی افتادم که می آمدند دم غرفه ما و با هم دوست می شدیم. یاد آن دختر خانمی که ساعت ده شب وقتی داشتیم تعطیل می کردیم و هیچ کس دیگر در سالن نبود  جلوی غرفه ما ایستاد. مادرش صدایش می کرد که دیر شده، ولی او اصلا حواسش نبود. من شروع کردم به توضیح دادن برایش، همه آماده رفتن بودند، آقای تعالی پسند می گفت خسته شدید بقیه اش برای فردا. اما آن دختر خوشش آمده بود ، مادرش را صدا زد و با اینکه تازه سال دومی بود کل پکیج "کنکور من" را خرید! فوق العاده بود ساعت 10 شب!

یا آن شبی که برق کل سالن رفت و  ما شب شعر گذاشتیم ... یا فردایش که اعتصاب کردیم و غرفه را تعطیل کردیم ... چقدر خوش می گذشت...

آن روزها هم مثل همه روزهای دیگر گذشت، آن هم دو سال از این 4 سال بود...

دارم سرتان را درد می آورم اما دیگر چیزی نمانده،  این ترم که دو روز،  آن هم نیمه کاره، بیش تر نمی آمدم دانشگاه، امتحان شنبه و 1 شنبه و 2 شنبه هم را که بدهم می ماند یک ترم بهار که خودش نیمه کاره هست و ما هم که نامردی نمی کنیم و از سر و ته اش می زنیم و تمام!

 سال دیگر  هم خدا می داند کجا باشیم...

می دانی امسال دانشکده خیلی غریب بود اگر آشنایی می دیدیم در آن دو روز نیمه کاره شاهکار بود... و چه فرقی می کند که سال دیگر نباشیم... کسی را غمی نباشد ، ما هم نباشیم! امسال مگر بودنمان به چه کار آمد...

ولی دلم تنگ می شود حتی برای همه آن هایی که نمی شناختمشان برای همان هایی که هر روز از کنار هم می گذشتیم حتی بی هیچ سلامی! برای آن هایی که بودند و دیگر نه...

 ۱ شنبه در کتابخانه نشسته بودم، چقدر غریبه بودم آن جا، دیگر هیچ گوشه دنجی نبود برای نشستن و شعر گفتن. دیگر از هیچ پنجره ای نمی شد درختی را دید که شاخه هایش تکان می خورد. دیگر صدای دور حرف ها و خنده های بچه ها نبود...  انگار سال ها بود آن جا کسی نخندیده بود...  چقدر مضطرب بودم آن جا... کتابخانه پیش از آن تنها جایی بود که آرامش داشتم و حالا...

یاد اولین شعری افتادم که آن جا گفتم، همه شعر ها و نوشته هایم ... اصلا آمده بودم همین را بگویم شعرهای این سال ها را گذاشته ام این جا   (لينکش کنار صفحه هم هست) ، البته فعلا شعر نو و سپید و از این دست را نگذاشتم فرصتی باید تا آن ها را هم جمع آوری کنم.

ضمنا گفتنی است که مرا ادعای شاعری نیست و  این ها تنها جوشش احساسی است که حسب طبع  این گونه بر آمده و یا طبع آزمایی است و حاصل شیطنت و طمع پا در کفش بزرگان کردن! وگرنه صلاح کار کجا و من خراب کجا...

    به هرحال ...

در این کویر تشنه عصیان و آرزو

"باران" ببار جرعه ی نابی به کام عشق

 

   باقی بقایتان:

باران

 

 


دل نوشته های باران در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۱٠/٢٠


 

 

 

 

پرده غنچه می درد خنده دل گشای تو

 

 پيوست:

يادم رفته بود...

...

 این عکس را گذاشته بودم بدون شرح، برایم کلی حرف داشت فکر کردم خیلی گویای احساساتم است آن حافظ نقره ای با آن سه شاخه گل رز صورتی که به نیت عشقمان اول قرار بود قرمز باشد اما مثل تمام خاطرات عشقمان صورتی شد.

گاهی بعضی چیزها برای آدم مقدس یا بهتر است بگویم عزیز می شود، مثل همین حافظ نقره ای که هربار انقلاب بودم راهم را کج می کردم سمت آن کتابفروشی تا دوباره این حافظ را در دستانم بگیرم و بازش کنم به تماشا و باز مثل هربار دلم نیاید به تفألی آلوده اش کنم. بگذارمش در همان جلد زیبایش روی میز و...

نمی توانستم بخرمش احساس می کردم ارزشش از دست می رود! همیشه از همان سال سوم دبیرستان می خواستم به عزیزی هدیه اش کنم و هربار فکر می کردم که عزیزتری باید! تا تو را عزیزترین یافتم!

يا مثل آن سجاده ی نقره ای که  سال پیشش از مدینه آورده بودم و نمی دانستم چرا این همه برایم عزیز است و  آن تسبیح نقره ای که نمی دانم چرا در دستانم نمی چرخید و رفته بود لای بغچه کنار همان سجّاده. وقتی تو آمدی جای خالی حافظ هم میان آن بغچه پر شد. و آن بغچه اولین هدیه من بود به تو . و خط نقره ای لرزانی که صفحه آغازین حافظ نوشته شده بود به شرم که"..." و تو می خواندی با صدای لرزانت به شوق!

امروز حافظت را باز کردم به نيت عشقمان آمد:

 

ای آفتاب آیـــــــــــنه دار جمــــــــــال تو                            مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود                کاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو

 

حالا هی سالگشت ها می گذرند... سالگشت اولین دیدار سالگشت اولین هدیه سالگشت عشقسالگشت عقد و ... سالگشت آفریده شدن آن شاه غزل به سر انگشتان سحر انگیز کسی دیگر سالگشت غزل مجسم من... 11 آذر...


دل نوشته های باران در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱۱


 

  

 

                                                       

                                                                  " خبرگزاری مهر "

 

 

پنجره را باز کرده ای، نشسته ای روبروی آن، روی صندلی چوبی، کنج کتابخانه. سرت را روی جزوه ات خم کرده ای -در حال نوشتن- که نسیم بهاری همراه با آفتاب ملایم نیمروزی صورتت را نوازش می دهد.

 

پنجره باز است ایستاده ام روبروی آن روبروی همان صندلی چوبی کنج کتابخانه. سوز سرما و بوی دود و سوختگی به سینه ام چنگ می زند.  ایستاده ام و ناباورانه می نگرمت که این همه آرامی. سرت را روی جزوه ات خم کرده ای -در حال نوشتن-...

 

نمی دانی این بوی آب و خاک که این همه مستت می کند از کجا برخاسته است. سر بلند می کنی و می بینی شاخه های سبز درخت (به گمانم ) انجیر را که سر خم  کرده اند روبروی پنجره و آرام آرام تکان می خورند و صدای دور خنده ها و حرف های بچه ها...

 

صدای دور خنده ها و حرف های بچه ها در سرم می پیچد. صدای دیگری هم می آید... نمی دانم. مثل اره برقی جان آدم را می خراشد! سرم گیج می رود . دستم را در جستجوی درخت کنار پنجره تکان می دهم که به آن تکیه دهم  اما... بگذار نگویمت که...

 

همیشه اردیبهشت برایت زیباترین لحظات را تداعی می کند و اکنون بهار ، نسیم ، آفتاب ، بوی آب و خاک ، رقص برگ ها ، خنده های دور بچه ها و ... ذهنت را تا ناکجاها می برد و تو ناخواسته دل می سپاری به هر چه باد...

 

آه نه! هر چه می خواهم دل بسپارم به هرچه باد نمی شود! ذهنم تا هیج جا نمی رود الّا همان کنج کتابخانه... الّا   "تمام می شود آن گریه های پنهانی" الّا فصل خیس امتحانات آن سال که هیچ کس نفهمید چرا خیس است الّا ستون های سنگی سنگین...  الّا محمّد که آن روزها کنارم بود و حالا نیست الّا الهام که هیچ وقت نمی توانست در این کتابخانه بند شود الّا صدای خش خش چادر عارفه که می کشد روی زمین کتابخانه و آگاهم می کند از آمدنش الّا این که سر بلند نمی کنم تا به عادت همیشه اش بی هیچ سخنی چادرم را چند بار تکان دهد به اعتراض... الّا ”تو نيستی که ببينی چه می کشم مريم“   الّا ”به ياد عاشقای اين ديار“ ... الّا سال پیش، صبح روزهای امتحان که با من می آمدی دانشگاه و می نشستی در همین کتابخانه تا برگردم الّا این که یا با خنده می آمدم کنارت و تو می خندیدی و یا بی خنده و تو باز می خندیدی...الّا "گریه هایم در پناه شانه هایت"... الّا سه سال و یک ماه و بیست واندی روز... الّا تمام آدم های این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز... الّا تمام حرف های این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز... الّا تمام شعرهای این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز... الّا تمام لحظه های این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز...

اردیبهشت، اردی جهنم، آتش، دود، خزان، جهنم، بوی سوختگی، خاکستر، صدای خنده ها، ارّه، جیغ ، رقص آتش، آتش، آتش، آتش، آتش زبانه می کشد، مات و مبهوت نگاهت می کنم نشسته ای شعر می نویسی ، عارفه می آید، الهام، سمانه، خزر، صفورا، زینب، زهرا، حسنی، فاطمه، همه... سه سال... نگاهتان می کنم، نگاهم می کنی، نگاهم می کنند ، اشک می ریزم ، زار می زنم، می خندی، می خندند، آتش زبانه می کشد و صدای خنده ها دور و دورتر می شود، من التماس می کنم ، ارّه برقی جیغ می کشد ، من شعر می نویسم ، تو می خندی ، او می خندد ، ما می خندیم، شما می خندید، ایشان می خندند، آتش می رقصد زبانه می کشد من دور می شوم ، تو دور می شوی، او دور می شود...

جلوی چشم هایم را آتش گرفته است حالا هرچه من که هیچ هر چه همه ی بچه های دانشکده هم اشک بریزند خاموش نمی شود!

 

وقتی به خود آمدم نیم ساعتی به گمانم گذشته بود، جزوه ام به عادت مألوف پر شده بود از شعر و هر آن چه دیگری که گویای احساسم بود. ساعت را که نگاه کردم کلاس عارفه تمام شده بود، کاغذهایم را جمع کردم و رفتم سراغش...

 باز یادم رفت بنویسم آن همه حرف را و احساس را. و اکنون تنها کاغذی روبرویم مانده است که سیاه شده است از شعر وخط و خط و خط ... سرزنشم نکن که باز چرا ..؟! آن همه احساس نوشتنی نبود.

 

 

                                            این جا همان جاست... من هم همانم... اما چرا دیگر آواز اندوهی نمی خوانم؟!

 

 

"خانم اگر می شود بروید آن طرف طناب این جا را شلوغ نکنید" ساعت را نگاه کردم نمی دانم از کی اینجا ایستاده ام با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم  و بر می گردم . می روم جایی پیدا کنم برای نشستن... حالا دوباره صدای خش خش چادرت ، حالا دوباره نگاه پریشانت، حالا بی هیچ حرفی و نه حتی کشیدن چادرم به اعتراض، نگاهی به من و نگاهی به دانشکده ای که انگار سال هاست زیر خاکستر خفته است... مبهوت به سوی کتابخانه می روی و من...

سه سال یادم رفت بنویسم آن همه حرف را و احساس را و اکنون نه تنها کاغذ روبروی من بلکه همه جا سیاه شده است از...

 پیش چشم هایم را آتش ... نه! حالا پرده ای از اشک و خاکستر پوشانده است...

 


دل نوشته های باران در ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٢٦