كمي اكسيژن مي خواهم!
گاهي كه زياد نيستي، لحظه هاي آخر انتظار، وقتي مي شمارم دقايق آخر را، نفسم هم به شماره مي افتد! (چه جمله درهمي!)
انگار همه چيز به شماره مي افتد ! به هر چيز نگاه مي كنم مي شمارمش! داشتم ظرف مي شستم شروع كردم به شمردن: 15 ليوان و 6 استكان و 12 بشقاب و بگذرم... كتاب ها هم همين طور فلان تا كتاب شعر و بهمان تا كتاب حقوقي و ... حالا هم دارم حرف هاي نوشته ام را مي شمارم و نفس هايم را!
چند لحظه مانده به رسيدنت؟! اميدوارم نفس كم نياورم! حرف كه كم نمي آيد!
ياد آن شب... افتادم. به گمانم خوب يادت باشد. دلم سخت فشرده بود به گمانم دل تو هم! ديروقت بود لحظه هاي هميشه سرشار از زندگي به تاريخ نمي دانم كي! آن لاين شده بودم به خيال اين كه اين جا ببينمت و به گمانم چه خيال باطلي بود، زنگ نزده بودم از ترس اين كه خواب باشي. يادم مي آيد كه في البداهه برايت نوشتم:
" شب و سكوت و سياهي و باز چشم به راهي
كه اي تو نور دو چشمم ز كنج دل به درآيي
بسا گره كه فكندي به ابروان سياهت
حذر نمي كني اي مه ز دود آه سياهي
شنيده ام سخناني ز مهر و ماه نهاني
خدا كند كه نگيرد به خرمن رخت آهي
سزد كه رشك برد بر تو مهر عالمتاب
نديده و نشنيده به روشناي تو ماهي
..."
(البته الان نه كامل ابيات را به ياد دارم و نه ترتيبشان را، چرا كه آن قدر في البداهه بود كه ننوشتمش و حتما بعد از يكسال از آرشيو هم پاك شده است! )
وقتي برايت نوشتم تو آمدي و گفتي ديروقت بود زنگ نزدم ترسيدم خواب باشي آمدم شايد اين جا ببينمت! آن قدر برايم اين خاطره زنده است كه گويي ديروز بود...
گفتم يكسال! درست يك سال پيش ، حتا همين ساعت ها بود 1 شهريور حدود ساعت 10 منزل خانم گرجي، سجاده ، سوره نور، مريم، كوثر، من ، تو، خدا، عشق...
صداي زنگ در دوتايي مي زند... تو آمدي...