" خبرگزاری مهر "

 

 

پنجره را باز کرده ای، نشسته ای روبروی آن، روی صندلی چوبی، کنج کتابخانه. سرت را روی جزوه ات خم کرده ای -در حال نوشتن- که نسیم بهاری همراه با آفتاب ملایم نیمروزی صورتت را نوازش می دهد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پنجره باز است ایستاده ام روبروی آن روبروی همان صندلی چوبی کنج کتابخانه. سوز سرما و بوی دود و سوختگی به سینه ام چنگ می زند.  ایستاده ام و ناباورانه می نگرمت که این همه آرامی.سرت را روی جزوه ات خم کرده ای -در حال نوشتن-...

 

نمی دانی این بوی آب و خاک که این همه مستت می کند از کجا برخاسته است. سر بلند می کنی و می بینی شاخه های سبز درخت (به گمانم ) انجیر را که سر خم  کرده اند روبروی پنجره و آرام آرام تکان می خورند و صدای دور خنده ها و حرف های بچه ها...

 

صدای دور خنده ها و حرف های بچه ها در سرم می پیچد. صدای دیگری هم می آید... نمی دانم. مثل اره برقی جان آدم را می خراشد! سرم گیج می رود . دستم را در جستجوی درخت کنار پنجره تکان می دهم که به آن تکیه دهم  اما... بگذار نگویمت که...

 

همیشه اردیبهشت برایت زیباترین لحظات را تداعی می کند و اکنون بهار ، نسیم ، آفتاب ، بوی آب و خاک ، رقص برگ ها ، خنده های دور بچه ها و ... ذهنت را تا ناکجاها می برد و تو ناخواسته دل می سپاری به هر چه باد...

 

آه نه! هر چه می خواهم دل بسپارم به هرچه باد نمی شود! ذهنم تا هیج جا نمی رود الّا همان کنج کتابخانه... الّا   "تمام می شود آن گریه های پنهانی" الّا فصل خیس امتحانات آن سال که هیچ کس نفهمید چرا خیس است الّا ستون های سنگی سنگین...  الّا محمّد که آن روزها کنارم بود و حالا نیست الّا الهام که هیچ وقت نمی توانست در این کتابخانه بند شود الّا صدای خش خش چادر عارفه که می کشد روی زمین کتابخانه و آگاهم می کند از آمدنش الّا این که سر بلند نمی کنم تا به عادت همیشه اش بی هیچ سخنی چادرم را چند بار تکان دهد به اعتراض... الّا ”تو نيستی که ببينی چه می کشم مريم“   الّا ”به ياد عاشقای اين ديار“ ... الّا سال پیش، صبح روزهای امتحان که با من می آمدی دانشگاه و می نشستی در همین کتابخانه تا برگردم الّا این که یا با خنده می آمدم کنارت و تو می خندیدی و یا بی خنده و تو باز می خندیدی...الّا "گریه هایم در پناه شانه هایت"... الّا سه سال و یک ماه و بیست واندی روز... الّا تمام آدم های این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز... الّا تمام حرف های این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز... الّا تمام شعرهای این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز... الّا تمام لحظه های این سه سال و یک ماه و بیست و اندی روز...

اردیبهشت، اردی جهنم، آتش، دود، خزان، جهنم، بوی سوختگی، خاکستر، صدای خنده ها، ارّه، جیغ ، رقص آتش، آتش، آتش، آتش، آتش زبانه می کشد، مات و مبهوت نگاهت می کنم نشسته ای شعر می نویسی ، عارفه می آید، الهام، سمانه، خزر، صفورا، زینب، زهرا، حسنی، فاطمه، همه... سه سال... نگاهتان می کنم، نگاهم می کنی، نگاهم می کنند ، اشک می ریزم ، زار می زنم، می خندی، می خندند، آتش زبانه می کشد و صدای خنده ها دور و دورتر می شود، من التماس می کنم ، ارّه برقی جیغ می کشد ، من شعر می نویسم ، تو می خندی ، او می خندد ، ما می خندیم، شما می خندید، ایشان می خندند، آتش می رقصد زبانه می کشد من دور می شوم ، تو دور می شوی، او دور می شود...

جلوی چشم هایم را آتش گرفته است حالا هرچه من که هیچ هر چه همه ی بچه های دانشکده هم اشک بریزند خاموش نمی شود!

 

وقتی به خود آمدم نیم ساعتی به گمانم گذشته بود، جزوه ام به عادت مألوف پر شده بود از شعر و هر آن چه دیگری که گویای احساسم بود. ساعت را که نگاه کردم کلاس عارفه تمام شده بود، کاغذهایم را جمع کردم و رفتم سراغش...

 باز یادم رفت بنویسم آن همه حرف را و احساس را. و اکنون تنها کاغذی روبرویم مانده است که سیاه شده است از شعر وخط و خط و خط ... سرزنشم نکن که باز چرا ..؟! آن همه احساس نوشتنی نبود.

 

 

                                            این جا همان جاست... من هم همانم... اما چرا دیگر آواز اندوهی نمی خوانم؟!

 

 

"خانم اگر می شود بروید آن طرف طناب این جا را شلوغ نکنید" ساعت را نگاه کردم نمی دانم از کی اینجا ایستاده ام با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم  و بر می گردم . می روم جایی پیدا کنم برای نشستن... حالا دوباره صدای خش خش چادرت ، حالا دوباره نگاه پریشانت، حالا بی هیچ حرفی و نه حتی کشیدن چادرم به اعتراض، نگاهی به من و نگاهی به دانشکده ای که انگار سال هاست زیر خاکستر خفته است... مبهوت به سوی کتابخانه می روی و من...

سه سال یادم رفت بنویسم آن همه حرف را و احساس را و اکنون نه تنها کاغذ روبروی من بلکه همه جا سیاه شده است از...

 پیش چشم هایم را آتش ... نه! حالا پرده ای از اشک و خاکستر پوشانده است...

 

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamed

وبلاگتان خواندنی بود. از شعرهايتان لذت بردم. منتظر خبر به روز شدنتان هستم.

عارفه

باران چيزی يادت نرفته ؟؟سرک کشيدن های هر روزه من به بهانه ای ...؟!!...........

قاب قوسین

حيف !!!! صد حيف !!!!

باد صبا

اگر شکفتن گل سرخ صدا داشت يا شکستن دل آدمی... بيا باران برای آتشی چيزی نوشته ام.

safoora

vaghty khabar ra shenidam,faghat geristam....

پر بهونه

شب پره ● به تو دلبسته شدم. از همان روز که قاموس زمان. چله از قلب فرو مرده من باز گشود. به تو عادت کردم. چون دم و باز دمم. که همه عمر مکرر شده است. و نمیدانم من. ونمیدانیم ما. که چه تعداد نفس. در همه عمر دراز . رفته در کام فرو. گاه حتی ز تو آزرده شدم. تو گل وحشی دشت. من یکی مست تماشای رخت. وه که پیکان نظر بازی تو. خوش فرو هشت. در این قلب ستمدیده من. و من واله تو. به عبث در هوس چیدن تو. دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو. تا تو را در کشم اندر تن خود. آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم. ساقه ناب گل وحشی دشت. خار خود می خلد اندر تن من...

باد صبا

حالا ما می آييم و شما نه. بيا باز عزاداری راه انداخته ام.

zeinab

وقتی عکسهايش را ديدم فقط افسوس خوردم به حال اين همه بی عرضگی و بی لياقتی! وقتی شنيدم که گفته شد از همه ۲۵۰۰۰هزار کتاب نسخه ديگری هست فهميدم که حالا حالاها مونده تا عقلمون دربياد و قدر کتابهامون رو بدونيم منظورشون این بود که خیلی نگران نباشین اونقدرها هم مهم نبود ما از همشون یه نسخه دیگه داریم..عرضه نگهداری از يه کتابخوونه رو نداشتن چطور ميشه توقع داشت که بتونن يه کشور رو اداره کنن؟!

lplm

چه ساده و قشنگ!