پرده غنچه می درد خنده دل گشای تو

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 پيوست:

يادم رفته بود...

...

 این عکس را گذاشته بودم بدون شرح، برایم کلی حرف داشت فکر کردم خیلی گویای احساساتم است آن حافظ نقره ای با آن سه شاخه گل رز صورتی که به نیت عشقمان اول قرار بود قرمز باشد اما مثل تمام خاطرات عشقمان صورتی شد.

گاهی بعضی چیزها برای آدم مقدس یا بهتر است بگویم عزیز می شود، مثل همین حافظ نقره ای که هربار انقلاب بودم راهم را کج می کردم سمت آن کتابفروشی تا دوباره این حافظ را در دستانم بگیرم و بازش کنم به تماشا و باز مثل هربار دلم نیاید به تفألی آلوده اش کنم. بگذارمش در همان جلد زیبایش روی میز و...

نمی توانستم بخرمش احساس می کردم ارزشش از دست می رود! همیشه از همان سال سوم دبیرستان می خواستم به عزیزی هدیه اش کنم و هربار فکر می کردم که عزیزتری باید! تا تو را عزیزترین یافتم!

يا مثل آن سجاده ی نقره ای که  سال پیشش از مدینه آورده بودم و نمی دانستم چرا این همه برایم عزیز است و  آن تسبیح نقره ای که نمی دانم چرا در دستانم نمی چرخید و رفته بود لای بغچه کنار همان سجّاده. وقتی تو آمدی جای خالی حافظ هم میان آن بغچه پر شد. و آن بغچه اولین هدیه من بود به تو . و خط نقره ای لرزانی که صفحه آغازین حافظ نوشته شده بود به شرم که"..." و تو می خواندی با صدای لرزانت به شوق!

امروز حافظت را باز کردم به نيت عشقمان آمد:

 

ای آفتاب آیـــــــــــنه دار جمــــــــــال تو                            مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود                کاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو

 

حالا هی سالگشت ها می گذرند... سالگشت اولین دیدار سالگشت اولین هدیه سالگشت عشقسالگشت عقد و ... سالگشت آفریده شدن آن شاه غزل به سر انگشتان سحر انگیز کسی دیگر سالگشت غزل مجسم من... 11 آذر...

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ZeYnAb

باران عزيزم سلاام...عکس را که ديدم نمیدانم چرا دلم پر کشيد سوی آن آشيانه پر از عشق صورتيتان.... و روزهای قشنگ و به ياد ماندنيه در کنار هم بودن که چه زود گذشت....هر چند دير اما''۱۱ آذر'' هم مبااااارک! با آرزوی بهترين ها...تا بعد!

safoora

بعد مدتها دوباره نوشتم...

درياي گوشه گير

سلام اولين باره اينجا ميام... اين آهنگ رو هميشه دوست داشتم کلی وبلاگتون هواييم کرد... نوشته هاتون هم خيلی به دل ميشستن... دمتون گرم.../ من هم به روزم و منتظر محبت شما... ياعلی

عليرضا صالحي

سلام باران. من عليرضا هستم. براي اولين باره كه به وبلاگ قشنگت سر مي‌زنم. قلمت خيلي زيبا و بيانت عاشقانه بود. من شما را نمي‌شناسم، ولي فكر مي‌كنم از بچه‌هاي دانشكده حقوق باشيد. من هم فارغ‌التحصيل همانجا هستم. البته ورودي 74. به هر حال اميدوارم همچنان عاشق بماني. دوباره سر خواهم زد. آفتابي باشيد!

باد صبا

خوب خيلی مبارک است عزيز... و مبارک تر اينکه ميان عادت روزها که به عادت روز می شوند و شب قرارهايمان عادت نشود... اين است که ۱۱ آذر را ۱۱ آذر می کند... بی عادت زندگی کنی ...

باد صبا

من نوشتم... غمگين است اما... نوشتم به هر حال... كم است اما... نوشتم ...

باد صبا

تو دير به دير آپديت مي كني اما من هم زود به زود مي نويسم اين دو روز...

حامد

مبارک باد اين ايام !

قطره

من هم به نوبه ی خودم تبريک می گم.

كيوان

دير شده ولی تبريک ميگم. بازم به شما که هر از چند گاهی يادی می کنيد. باورتون نميشه ولی دوستان دوباره زدن تو کار فروش سی دی ها و تونستن به يکی دو جا بفروشن. هنوزم دور هم ميشينيم کلی از اون خاطره ها صحبت می کنيم. چشم. به همه سلام می رسونم. خوشحال ميشيم ببينيمتون. شايد همتی کردم و دوباره عده ای رو برای چند ساعتی دور هم جمع کردم. موفق باشيد.