<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

كم كمك قصه ما هم دارد به سر می رسد...

 

سال اول، دوم، سوم و حالا... انگار باورم نمی شد یک روز سال چهارمی شوم و حالا سال چهارم است و تو انگار کن همان سال اول... چشم به هم زدنی! و چشم دیگری به هم بزنم، که نه! به فرصت نیم چشمی، سال آخر هم تمام می شود... چهار سال این ستون های سنگی سنگین، چهار سال همین دیوارها و نیمکت های قدیمی، چهار که نه سه سال همان کتابخانه ای که دیگر نیست، چهار سال من بودم و تو بودی و  او و همه آن هایی که هستند هر چند بی هیچ کلامی و آن هایی که دیگر نیستند...

این روزها خیلی خاطرات برایم زنده اند ... یاد آن روزها افتادم که محمد کنکور قبول شده بود انگار همین دیروز بود پیش از آن فکر می کردم خیلی کار شاقی است اما بعد گفتم اگر او رتبه اش 9 شده پس من 1 می شوم  اما من مثل همیشه از او شیطان تر بودم پای کتاب و درس بند نمی شدم  از صبح تا ساعت 8 می رفتیم مدرسه که درس بخوانیم اما همه کار می کردیم الا درس، مدرسه دیگر شاکی شده بود.

می دانی؟ آن روزها فرهنگ همه دنیای من بود...

روز کنکور را بگو سالن را قرق کرده بودیم، من مثل همیشه دقیقه نود رسیدم، وقتی که همه را آنجا دیدم، باورم نمی شد! عارفه پشت سرم بود، فائزه کنارش محدثه و... همه بودند انگار داشتیم یکی از کنکورهای مدرسه را می دادیم. وقتی تمام شد و آمدم بیرون محمد دم در ایستاده بود. پرسید چه جوری بود خوب دادی؟ گفتم خیلی خوب  احتمال می دهم از 1 تا 1000 بشوم کلی خندیدیم. یادم هست که شب همه اش برای وحید دعا می کردم فردا کنکور داشت. بعد از کنکور بهش زنگ زدم ناراحت بود می گفت 1 نمی شوم . گفتم حالا تا 10 را هم رضایت بده!

 وقتی نتایج آمد به عارفه گفتم تو پشت من بودی، از دست من یک سوال را دیدی که یک رتبه از من بالاتر شدی! یادم هست معدل هایمان هم ترم آخر عین هم بود! 

حالا علی رغم همه شیطنت هامان علی رغم همه درس خواندن ها و نخواندن هامان 4 سال از آن روزها می گذرد حالا سال آخر است و هزار خاطره...

دلم برای تک تک روزهای زندگیم تنگ می شود... برای تک تک خاطراتم! برای برادر خوبم که حالا کنارم نیست و هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

برای باشگاه دانش پژوهان و روزهای خوبی که داشتیم با محدثه ، انیس ، مژگان، ندا و خیلی های دیگر...  هیچ وقت فالی را که قبل از اعلام مدال ها آمد فراموش نمی کنم:

 

"حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش                چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم"

 

این روزها خیلی یادVK  می افتم و دو سال از عمرم که آن جا گذشت. یاد همه بچه های با صفای آن جا یاد نمایشگاه کتاب و  تمام خاطرات خوبم. چه روزهای خوبی داشتیم بهار 83. از ساعت 10 صبح آن جا می ایستادم و با مشتری ها  حرف می زدم تا 10 شب و اصلا نمی فهمیدم . خستگی برایم هیچ معنا نداشت! برای هیچ کدام از بچه های VK خستگی معنا نداشت. ما همه زندگی مان شده بود  VK. یاد آن بچه کنکوری های باصفایی افتادم که می آمدند دم غرفه ما و با هم دوست می شدیم. یاد آن دختر خانمی که ساعت ده شب وقتی داشتیم تعطیل می کردیم و هیچ کس دیگر در سالن نبود  جلوی غرفه ما ایستاد. مادرش صدایش می کرد که دیر شده، ولی او اصلا حواسش نبود. من شروع کردم به توضیح دادن برایش، همه آماده رفتن بودند، آقای تعالی پسند می گفت خسته شدید بقیه اش برای فردا. اما آن دختر خوشش آمده بود ، مادرش را صدا زد و با اینکه تازه سال دومی بود کل پکیج "کنکور من" را خرید! فوق العاده بود ساعت 10 شب!

یا آن شبی که برق کل سالن رفت و  ما شب شعر گذاشتیم ... یا فردایش که اعتصاب کردیم و غرفه را تعطیل کردیم ... چقدر خوش می گذشت...

آن روزها هم مثل همه روزهای دیگر گذشت، آن هم دو سال از این 4 سال بود...

دارم سرتان را درد می آورم اما دیگر چیزی نمانده،  این ترم که دو روز،  آن هم نیمه کاره، بیش تر نمی آمدم دانشگاه، امتحان شنبه و 1 شنبه و 2 شنبه هم را که بدهم می ماند یک ترم بهار که خودش نیمه کاره هست و ما هم که نامردی نمی کنیم و از سر و ته اش می زنیم و تمام!

 سال دیگر  هم خدا می داند کجا باشیم...

می دانی امسال دانشکده خیلی غریب بود اگر آشنایی می دیدیم در آن دو روز نیمه کاره شاهکار بود... و چه فرقی می کند که سال دیگر نباشیم... کسی را غمی نباشد ، ما هم نباشیم! امسال مگر بودنمان به چه کار آمد...

ولی دلم تنگ می شود حتی برای همه آن هایی که نمی شناختمشان برای همان هایی که هر روز از کنار هم می گذشتیم حتی بی هیچ سلامی! برای آن هایی که بودند و دیگر نه...

 ۱ شنبه در کتابخانه نشسته بودم، چقدر غریبه بودم آن جا، دیگر هیچ گوشه دنجی نبود برای نشستن و شعر گفتن. دیگر از هیچ پنجره ای نمی شد درختی را دید که شاخه هایش تکان می خورد. دیگر صدای دور حرف ها و خنده های بچه ها نبود...  انگار سال ها بود آن جا کسی نخندیده بود...  چقدر مضطرب بودم آن جا... کتابخانه پیش از آن تنها جایی بود که آرامش داشتم و حالا...

یاد اولین شعری افتادم که آن جا گفتم، همه شعر ها و نوشته هایم ... اصلا آمده بودم همین را بگویم شعرهای این سال ها را گذاشته ام این جا   (لينکش کنار صفحه هم هست) ، البته فعلا شعر نو و سپید و از این دست را نگذاشتم فرصتی باید تا آن ها را هم جمع آوری کنم.

ضمنا گفتنی است که مرا ادعای شاعری نیستو  این ها تنها جوشش احساسی است که حسب طبع  این گونه بر آمده و یا طبع آزمایی است و حاصل شیطنت و طمع پا در کفش بزرگان کردن! وگرنه صلاح کار کجا و من خراب کجا...

    به هرحال ...

در این کویر تشنه عصیان و آرزو

"باران" ببار جرعه ی نابی به کام عشق

 

   باقی بقایتان:

باران

 

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ahoora

باران ...روزهای آخر را سخت غنيمت بدان که ما ندانستيم و نامردانه از سر و تهش زديم و ........ دوباره غنيمتی يافتم ۲ بار در هفته حضور در دانشگاه

maryam

باران عزيز سلام . فکر می کنم من و شما يک بار در بوفه دانشکده حقوق همديگر را ديده ايم.شاید ۲سال قبل. من از دانشکده شيمی هستم. مرا به خاطر داريد؟

zeinab

سلام باران جان..خوبی؟واقعا از سادگی قلمت و احساس لطيفی که جاری کردی لذت بردم..آهنگ بارانت هم فوق العاده است..قلمت هرروز تازه تر باد...

....

جرئت می خواهد اينگونه سخن گفتن....دوره ما نيز دارد تمام می شود...چرا روزگار بنا به بی مروتی دارد؟

باد صبا

هی نباش خوب؟ کجايی باران... دلم تنگ شده... باد صبا هم که هی به روز می شود.

ع.ش.ق

هميشه فکر می کردم پيرمرد ها و پيرزن ها که ياد بچگی و مکتب و روستا و خاطره های جوونيشون ميافتند، بايد ديوونه بشند ؛ ولی انگاری آمار ديوونگی خيلی هم بالا نيست :)) اميدوارم خاطره اين روزها هميشه به شيرينی ياد بشه...

باد صبا

ديگر بايد در روزنامه آگهی بدهيم؟

shahrokh

سلام باران نوشته هاتون يعنی احساسات پاک و رنگ ساده و صادقانه داره براتون آرزوی موفقيت ميکنم و اگه سليقه تون گرفت به خاطره های بارونی منم يه سر بزنيد منتظرتونم با ارسال نظرات قشنگتون ممنون

hosniyeh

کجايی ؟؟ دلم تنگ شده